<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[به نام خدا]]></title>
		<link>http://mozhdeh.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[در گلستانه]]></title>
					<link>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/10/18/post-36/</link>
					<description><![CDATA[دشت‌هایی چه فراخ! <br>کوه‌هایی چه بلند <br>در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد! <br>من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: <br>پی خوابی شاید، <br>پی نوری، ریگی، لبخندی. <br><br>پشت تبریزی‌ها <br>غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد. <br><br>پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم: <br>چه کسی با من، حرف می‌زند؟ <br>سوسماری لغزید. <br>راه افتادم. <br>یونجه‌زاری سر راه. <br>بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ <br>و فراموشی خاک. <br><br>لب آبی <br>گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب: <br>"من چه سبزم امروز <br>و چه اندازه تنم هوشیار است! <br>نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه. <br>چه کسی پشت درختان است؟ <br>هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت <br>ظهر تابستان است. <br>سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است. <br>سایه‌هایی بی‌لک، <br>گوشه‌یی روشن و پاک، <br>کودکان احساس! جای بازی این‌جاست. <br>زندگی خالی نیست: <br>مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. <br>آری <br>تا شقایق هست، زندگی باید کرد. <br><br>در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح <br>و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد <br>بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. <br>دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.<br><br>سهراب سپهری]]></description>
					<pubDate>Tue, 8 Jan 2008 16:12:05 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/10/18/post-36/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[واقعاً متاستفم]]></title>
					<link>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/10/07/post-34/</link>
					<description><![CDATA[آیدین نیکخواه بهرامی جوان ملی پوش تیم بسکتبال کشورمون دیشب در یک سانحه رانندگی دار فانی را وداع گفت. <img border='0' style='VERTICAL-ALIGN: middle' src='http://qsmile.com/qsimages/54.gif'><br>آیدین نیکخواه بهرامی که برای دیدار با خانواده‌اش به شمال ایران سفر کرده بود در مسیر تهران- شمال در یک حادثه رانندگی، خودروی شخصی وی با برخورد به گارد ریل جاده از مسیر منحرف شد که در این سانحه ملی پوش بسکتبال ایران دعوت حق را لبیک گفت.<img border='0' style='VERTICAL-ALIGN: middle' src='http://qsmile.com/qsimages/54.gif'><br> <br><br><br><a href="http://allyoucanupload.webshots.com/v/2006167203344733736"><img border="0" src="http://aycu06.webshots.com/image/38325/2006167203344733736_rs.jpg" alt="Free Image Hosting at allyoucanupload.com"/></a><br><br>این ضایعه را به خانواده نیکخواه بهرامی و همچنین جامعه ورزش کشور تسلیت می‌گم.<img border='0' style='VERTICAL-ALIGN: middle' src='http://qsmile.com/qsimages/37.gif'> <br><br>واقعاً متأسف شدم!<img border='0' style='VERTICAL-ALIGN: middle' src='http://qsmile.com/qsimages/80.gif'><br><br> روحش شاد & یادش گرامی باد.<img border='0' style='VERTICAL-ALIGN: middle' src='http://qsmile.com/qsimages/72.gif'> <br> <br><a href="http://allyoucanupload.webshots.com/v/2003331873189720193"><img border="0" src="http://aycu39.webshots.com/image/37358/2003331873189720193_th.jpg" alt="Free Image Hosting at allyoucanupload.com"/></a>]]></description>
					<pubDate>Fri, 28 Dec 2007 15:35:03 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/10/07/post-34/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/09/24/post-31/</link>
					<description><![CDATA[زندگی رسم خوشایندیست... <BR>زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ... <BR>زندگی پرشی دارد به اندازه عشق... <BR>زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود... <BR>زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد... <BR>زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد... <BR>زندگی گل به توان ابدیت... <BR>زندگی ضرب زمین در ضربان دل هاست... <BR>زندگی هندسه ی ساده ی تکرار نفس هاست... <BR>هر کجا هستم باشم...آسمان مال من است... <BR>پنجره...قکر..هوا...عشق...زمین...مال من است... <BR>آری آری...زندگی زیباست.... <BR>زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست... <BR>گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست...ور نه خاموشست و خاموشی گناه ماست...<BR>________________________<BR><BR>اگر می خوای صد سال زندگی کنی <BR>من می خوام یه روز کمتر از صد سال زندگی کنم <BR>چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم. <IMG style="VERTICAL-ALIGN: middle" src="http://qsmile.com/qsimages/43.gif" border=0><BR><BR>]]></description>
					<pubDate>Sat, 15 Dec 2007 16:25:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://mozhdeh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=31</comments>
          <guid>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/09/24/post-31/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[همراه]]></title>
					<link>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/08/21/post-29/</link>
					<description><![CDATA[تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.<br>دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.<br>همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.<br>مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.<br>لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.<br>تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.<br>من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.<br>آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،<br>درها عبور غمناک مرا می جستند.<br>و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.<br>ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.<br>صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:<br>همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه <br>تپش هایم.<br>من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام<br>تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.<br>دستم را به سراسر شب کشیدم ، <br>زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.<br>خوشه فضا را فشردم،<br>قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.<br>و سرانجام <br>در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.<br><br>میان ما سرگردانی بیابان هاست.<br>بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.<br>میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست.<br><br>"سهراب سپهری"]]></description>
					<pubDate>Mon, 12 Nov 2007 15:52:21 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/08/21/post-29/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روزگار]]></title>
					<link>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/07/23/post-27/</link>
					<description><![CDATA[در کلاس روزگار، <br>درس های گونه گونه هست: <br>درس دست یافتن به آب و نان! <br>درس زیستن کنار این و آن. <br><br>درس مهر. <br>درس قهر، <br>درس آشنا شدن. <br>درس با سرشک غم ز هم جدا شدن! <br>در کنا این معلمان و درس ها، <br>در کنار نمره های صفر و نمره های بیست! <br>یک معلم بزرگ نیز <br>در تمام لحظه ها، تمام عمر! <br>در کلاس هست و در کلاس تیست! <br><br>نام اوست: مرگ! <br>و آنچه را که درس می دهد؛ <br>" زندگی " است!<br><br><a href="http://allyoucanupload.webshots.com/v/2000805327074488603"><img border="0" src="http://aycu40.webshots.com/image/32479/2000805327074488603_rs.jpg" alt="Free Image Hosting at allyoucanupload.com"/></a><br><br><br>وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟ <br>روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است <br>و راست راست توی خیابان راه می رود <br>عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند <br>و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد <br>زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند <br>و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است <br>و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند <br>که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنند]]></description>
					<pubDate>Mon, 15 Oct 2007 14:24:51 GMT</pubDate>
					<comments>http://mozhdeh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=27</comments>
          <guid>http://mozhdeh.blogsky.com/1386/07/23/post-27/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
